تبليغاتX
والعاقبة للمتقین...

والعاقبة للمتقین...

دلم اين روزها هوايي است


يعني نه من، هر که مي‌رود و برمي‌گردد، حالش همين است. اصلا تو تا به‌حال رفته‌اي؟ ... رفته‌اي توي بين‌الحرمين راه بروي و سرگردان بين دو حرم باشي و دلت در تلاطم که اينجا يا آنجا؟ ...


رفته ای که ببینی روي تل زينبيه که مي‌ايستي، نگاهت آشفته و سرگردان و در عين حال مشتاق گاه به حرم حسين عليه‌السلام بنگرد و گاه به حرم عباس عليه‌السلام؟ ... رفته‌اي که توي حرم حسين عليه‌السلام نه دلت همراهي کند و نه پايت که به سوي گودي قتلگاه بروي و اشک بي‌اجازه از تو ميهمان هميشه چشمانت شوند؟ ...


رفته‌اي که وقتي از پله‌هاي حرم حسين و عباس عليهماالسلام پايين مي‌روي، دل توي دلت نباشد و نگاهت از گنبدي که تمام عيار مقابلت خودنمايي مي‌کند، جدا نشود؟ ... رفته‌اي که وقتي به خيمه‌گاه مي‌روي، دلت را جا بگذاري و برگردي؟ ...


رفته‌اي که وقتي سفرت به پايان مي‌رسد و مي‌گويند بار بربند که وقت رفتن است، غم عالم ساکن دلت شود که چگونه؟ .. رفته‌اي که زيارت وداع که مي‌خواهي بخواني زبان در دهانت نچرخد و نگاهت از ضريح‌ها جدا نشود؟ ...


رفته‌اي که وقتي مي‌خواهي از حرم حسين يا عباس عليهما‌السلام بيرون بيايي و مي‌داني که ديگر وقت رفتن است، دلت همان‌جا بماند و براي هميشه بيتوته کند؟ ... رفته‌اي که وقتي باز مي‌گردي، عاشقي شده باشي شيدا و مجنون؟ ...


بايد بروي رفيق! بايد بروي تا نه گرما سرت بشود و نه سرما ... بايد بروي تا وقتي روي تل مي‌ايستي و به حرم دو برادر مي‌نگري ياد زينب بيفتي که همين جا زانو زد و دست‌هايش را به آسمان برد ... اللهم تقبل منا هذا قليل‌القربان ...


بايد بروي که وقتي توي بين‌الحرمين راه مي‌روي، وقتي سنگ‌ها و آسفالت‌هاي خراب، پايت را مي‌خراشد تازه يادت بيفتد که دخترکان حسين عليه‌السلام آن روزها اينجا ميان آتش و تازيانه‌هاي دشمن ...

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:20 توسط یک بنده ی خدا| |

با عرض سلام و تسلیت ایام فاطمیه به دوستان

خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره تو وبلاگم پست میذارم.شاید گاهی اوقات این وقفه ها برای همه ما لازم باشه

قبل از سال جدید خداوند توفیق داد رفته بودم مهمونی شهدا.فوق العاده است.

اونجا عبارت " شنیدن کی بود مانند دیدن " رو با تمام وجود درک میکنی.

امیدوارم قسمت همه بشه.شهدا عجیب مهمون نوازند.

تو این پست دوست دارم یکی از زیاترین شعرهایی که بچه های بسیج دانشگاه زحمت کشیدن تو این سفر بهمون دادن براتون بنویسم.شعر از آقای مسلم محبی است.

                                   ×         ×          ×          ×           ×          ×


وقتی دوباره پرشده از بت جهانمان                                        شرک است ذکر نام خدا بر لبانمان

اهریمنانه باعث شرم خدا شدیم                                           گم باد از صحیفه عالم نشانمان

نفرین به ما به خاطر یک لقمه بیشتر                                      واشد به روی هر کس و ناکس دهانمان

تیر و کمان به دست گرفتیم تا مباد                                        غرق پرنده ها بشود آسمانمان

در فکر وسوسه سیب دیگریست                                           شیطان هم اوکه جازده خود را میانمان

وقت حضور توست مخواه آخرین امید                                       بی قهرمان تمام شود داستانمان

التماس دعا

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:44 توسط یک بنده ی خدا| |

با سلام به همه دوستانی که در این مدت بنده رو مورد لطف و  محبت خودشون قرار دادند

متأسفانه به علت اینکه بهمن هاه ارشد دارم وقت نمیکنم پست جدید بگذارم.

ضمن اینکه اگر با تأخیر خدمت دوستان رسیدم و  یا اگر فرصت نشد خدمتشون برسم یا پیامی بگذارم امیدوارم به بزرگواری خودشون منو ببخشند.

به امید پیروزی  و موفقیت همه دوستان

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 14:39 توسط یک بنده ی خدا| |

بار  و بنه سفر را فراهم میکنی.هر چه را که فکر میکنی در این سفر به کار می آید در کوله سفرت جا میدهی.انگار همه چیز را باید ببری.تمام نمیشوند.

شوق رفتن ساعات را طولانی کرده است.بعد از نماز صبح دیگر خواب به چشمانت نمی آید.تا زمان حرکت قرآن می خوانی و دعای ندبه را زمزمه میکنی.آرام و باامید

ار همان ابتدای سفر همه جهادگری را شروع کرده اند.احساس میکنی اینجا قلب ها مهربان تر است.همه چیز حس و حال دیگری دارد.

راه طولانی و خستگی و شوخی و خنده ها بماند.

آن جا احساس میکنی قدم در راهی گذاشته ای که ابتدا و انتهایش عشق است و عشق است و عشق.

دیگر از تکنولوژی و ایرانسل و اینترنت خبری نیست.

همه چیز سادگی است و صفا و صمیمیت.مهربانی است و عشق.جوانانی که خستگی ناپذیر در راه اعتلای ایران و مردمانش تلاش میکنند. و زندگی راآغاز میکنند با مردمانی که شاید در نگاه نخست احساس کنی کیلومترها با آنها فاصله داری.

بچه هایی که تنها اسباب بازیشان شاید توپی باشد که روزی کسی برایشان  آورده و زنانی که خستگی ناپذیر تلاش میکنند و سخاوتمندانه هر آنچه دارند با تو قسمت میکنند.

و جوانانی عاشق علم و عمل.ولی محروم از امکانات.

و تو تنها در حد توان محدودت چند روزی شریک غم و شادیشان میشوی.و همبازی کودکانی که همچون آب زلال اند.

سفر عشق از این نقطه آغاز میشود.

اینجا اردوی جهادی است.

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 19:17 توسط یک بنده ی خدا| |

هنوز میشه مهربون بود و جواب بدی رو باخوبی داد

هنوز میشه به بچه همسایه بدون گفتن این جمله که مردم عجب رویی دارن هرروز ریاضی یاد داد

هنوز میشه به جای پیامک فرستادن به کسانی که دوستشون داریم ؛ به دیدنشون بریم

هنوز میشه خوش اخلاق بود و با آرامش حرف زد

هنوز میشه به فقرا کمک کرد  بدون اینکه فکر کنیم از همه پولدارترند

هنوز میشه از بچه ها نظرشون رو پرسید بدون اینکه فکر کنیم مسائل بزرگترها ربطی به اونها نداره

هنوز میشه اشتباهات رو بدون خودخواهی پذیرفت

هنوز میشه بدون غرور و ترس از کوچیک شدن عذرخواهی کرد

هنوز میشه دوستانه اشتباهات دیگران و بهشون گوشزد کرد بدون اینکه فکر کنیم به ما ربطی نداره

هنوز میشه در پایان کار قضاوت کرد اون هم منصفانه

هنوز میشه به ذات پاک انسان ها اعتماد کرد

هنوز میشه به جای دل بستن به مردم و فلان رئیس ؛ به خدا امید داشت

هنوز میشه روی اشتباهات و گناهان کلاه شرعی نذاشت

هنوز میشه با شهامت و بدون ترس از مورد حمله قرار گرفتن حرف حق رو بیان کرد.

هنوز میشه روز های خوب رو به خاطر سپرد و همیشه از بدی و زشتی حرف نزد

هنوز میشه باور کرد به ازای هر آدم بد چند تا آدم خوب یا حداقل یک آدم خوب وجود داره

هنوز میشه بدون حسادت موفقیت های دیگران رو بهشون تبریک گفت

هنوز میشه زندگی رو ساده شروع کرد بدون درآمد بالا و خونه  وماشین آماده.

هنوز میشه مهریه کم رو انتخاب کرد به نیت برکت زندگی با لطف امیرالمؤمنین(ع) و فاطمه زهرا(س) بدون اینکه فکر کنیم دیگران چی میگن یا اینکه پایه های زندگیمون محکم نخواهد بود

هنوز میشه با ماشین مدل پایین بهترین سفرهای زندگی رو تجربه کرد

هنوز میشه تو خونه ای که متراژ هزاری و سونا و جکوزی و استخر اختصاصی نداره طعم واقعی خوشبختی رو با تمام وجود حس کرد

هنوز میشه جلوی پای پدر و مادر بلند شد حتی اگه ده بار وارد اتاق بشن

هنوز میشه بدون داشتن پارتی بهترین ها رو به دست آورد

هنوز میشه تلاش کرد و مطمئن بود آرزوها دست یافتنی اند

هنوز میشه به دیدن کسانی رفت که عمریه چشم انتظارن بدون اینکه بهانه کم آوردن وقت داشته باشیم

هنوز میشه پاک بود و پاک زندگی کرد بدون فکر کردن به بدشدن دنیا و مردمش

هنوز میشه دنیا رو رنگی دید :آبی ؛ سبز و بنفش شاید هم زرد

هنوز میشه بهترین تفسیر رو از حرف و عمل دیگران داشت

هنوز میشه داشته ها رو با دیگران قسمت کرد بدون گفتن اینکه این زمونه باید کلاه خودت رو سفت بگیری باد نبره

هنوز میشه باور داشت نجات در راستگوییه

هنوز میشه امید داشت که آخرین کلید باقیمانده در رو برامون باز کنه

هنوز میشه ابتدای زندگی رو بدون گناه و با نگاه قشنگ خدا شروع کرد بدون ترس از تمسخر دیگران

هنوز میشه آخرشب از اعمال روز حسابرسی کرد

هنوز میشه باور داشت بعد از هر سختی آسونیه

هنوز میشه به دیگران حداقل یکبار فرصت جبران داد

هنوز میشه بدون انتظار پاسخ داشتن به دیگران محبت کرد

هنوز میشه عاشق بود یک عشق واقعی

هنوز میشه..............

هنوز میشه تمام زیبایی هایی رو که خدا به ما تو زندگی موقتی این دنیا عطا کرده ؛ دید و بهشون عشق ورزید.


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 0:18 توسط یک بنده ی خدا| |

ابتدا قبل از نوشتن پست جدید تأسف و شرمندگی خودم رو از اینکه در روز میلاد منجی عالم بشریت؛ حضرت صاحب الزمان (عج) ؛ موفق به نوشتن متنی نشدم ابراز کنم.اما در روز میلاد پربرکت آن حضرت برای ظهورش و تحقق آرزوی همه دوستان دست به دعا برداشتم.

امید که حضرت این قصور را بر حقیر عفو بفرمایند.

دوم در ذیل، چند داستان کوتاه واقعی رو بدون شرح و توضیح برای دوستان عزیز می نویسم. و خواهشمندم با دقت این داستان ها رو بخونند و از نتیجه و پیام های اون ها استفاده عملی ببرند.ان شاءالله


 1-"از امام صادق (ع) پرسیدند زندگی خویش ر ابر چه بنا کردید؟

ایشان فرمودند:

{1-دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد ؛ پس آرام شدم.

2-دانستم که خدا مرا می بیند؛ پس حیا کردم.

3-دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد؛ پس تلاش کردم.

4-دانستم که پایان کارم مرگ است ؛ پس مهیا شدم.

                                    ××××××××××××××××××××××××××××


2-آرتور اش " تنیس باز برتر جهان که در دوران بازی خود موفق به دریافت 3 بار عنوان قهرمانی مسابقات بزرگ جهانی معروف به گرند اسلم شد؛در سال 1983به دلیل دریافت خون آلوده مبتلا به بیماری ایدز شد.

هواداران این ورزشکار از سراسر دنیا نامه های همدردی و اظهار تأسف خود را برای او می فرستادند

متن یکی از نامه ها اینچنین بود:

{چرا خدا تورا برای این بیماری انتخاب کرد؟}

جواب زیبا و عمیق او این بود:

{در دنیا 50000000 کودک بازی تنیس را آغاز می کنند

5000000 نفر یاد میگیرند چطور تنیس بازی کنند.

500000 نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.

50000 نفر پا به مسابقات می گذارند.

5000 نفر سرشناس می شوند

50 نفر به مسابقات جهانی راه پیدا می کنند.

4 نفر به نیمه نهایی می رسند.

و 2 نفر به فینال....

و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم ؛ هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

امروز هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی گویم: خدایا چرا من؟

                                 ××××××××××××××××××××××××××××


3- روزی مادری برای دختر کوچک خود از لطف و رحمت بی نهایت خداوند سخن ها گفت ودر پایان برای تأثیر گذاری سخنش گفت: خداوند با رحمت بی پایانش به تمام خواسته های بندگان پاسخ می دهد.

در همین حال دختر کوچک گفت:

پس من از خدای بزرگ می خواهم در روز تولدم از آسمان برف ببارد.

مادر با شنیدن این حرف بر خود لرزید.تولد دخترک در اوج گرما بود. و بارش برف در آن زمان امری محال بود.

با خود اندیشید حتمأ عقاید دخترش با تحقق نیافتن این آرزو از بین خواهد رفت.اما جرئت نداشت چیزی بگوید.تنها لبخند زد.

پس از مدت ها روز تولد دخترک بدون بارش برفی به پایان رسید اما او هیچ صحبت و اعتراضی نکرد.

مادر سرانجام با نگرانی از او پرسید:

آیا ناراحت شدی که خداوند به درخواستت پاسخ نداد ؟

کودک با لبخند جواب داد:

 خداوند به من پاسخ داد.او گفت : نه عزیزم ؛ نمی شود که در این روز برف ببارد.


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 16:26 توسط یک بنده ی خدا| |